تبلیغات
پایگاه مقاومت بسیج شهدای الهادی(ع) - مطالب ابر وبلاگ پایگاه بسیج شهدای الهادی(ع)

پایگاه مقاومت بسیج شهدای الهادی(ع)
 
بزرگتر از آمریکا هم نمی تواند هیچ غلطی بکند. مقام معظم رهبری

زنگ در خونه رو می زدن ولی هر چی می گفتی کیه جوابی نمی شنیدی. در رو که وا می کردی یه چیزی مثل فشنگ وارد حیاط می شد و بر می گشت بیرون. بعد از چند لحظه که مات و مبهوت بودی تازه متوجه می شدی یوسف بوده که اومده توپش رو که موقع فوتبال افتاده تو حیاط، برداره. همون یوسفی که نمی تونست حتی با باباش هم دو کلمه درست و حسابی صحبت کنه.

گر چه پشت لبش تازه سبز شده بود اما کاری که کرد نشون داد که دلش خیلی وقته که سبزه. یوسف یه دایی داشت.

دایی هر چند وقتی به فامیل ها سر می زد. آخه نماینده مجلس بود و بیشتر اوقات دنبال کار مردم. یوسف دایی رو خیلی دوست داشت ولی تا حالا حتی جرأت نکرده بود یک کلمه باهاش حرف بزنه.

اون روز هم دایی اومده بود به فامیل ها سر کشی کنه. یوسف که خودش رو از قبل آماده کرده بود، با یه کاغذ تو دستش تو کوچه به دیوار خونه تکیه داده بود. مثل همیشه سرش پایین بود و کف کوچه رو کنکاش می کرد.

دایی رسید به خونه یوسف. یوسف هیجان زده بود. به سختی آب دهانش رو قورت داد. عرق کرده بود. آروم به دایی گفت دایی سلام. دایی با تعجب از پیشدستی یوسف تو سلام، جواب سلامش رو داد. گفت : چیه چرا تو کوچه ایستادی؟ یوسف مطمئن بود. تصمیمش رو گرفته بود. آهسته به دایی گفت دایی یه کاری باهاتون دباهاتون دارم.

دایی به رسم شوخی محکم به پشت یوسف زد و گفت بفرما در خدمتیم. ... دایی ، می خوام برم جبهه. گفتن باید بابام این رضایتنامه رو امضا کنه. ولی هر چی می گم، می گه " نه ؛ تو بچه ای ". شما بهش بگین من قول می دم مواظب باشم. بزاره برم.


 



ادامه مطلب

طبقه بندی: آشنایی با شهدا، 
برچسب ها: وبلاگ پایگاه بسیج شهدای الهادی(ع)،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی 1391 توسط علی بهزادی
طراح قالب : { معبرسایبری فندرسک}